خاک خوشبخت

 

سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشهای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آنسوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله کهکشان بود



خاک هرشب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکهای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد



راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم ؟!

/ 2 نظر / 7 بازدید
F.T

باز هم تابستان و تو رها در رقص خوشه های گندم، وقتی آفتاب بر صورتت بوسه میزند لذت بودن را حس میکنی . تابستان خوبی داشته باشی .[گل]

دیوانه

مطلب زیبایی بود آنچه که از دل برآید لا جرم بر دل نشیند