دلم


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا!

 

و هر روز...

 

برای دلم

 

مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا...

 

اتاق دلم را تماشا نکرد!

 

دلم قفل بود...

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد!

 

یکی گفت: چرا این اتاق

 

پر از دود و آه است؟

 

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است؟

 

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟

 

و آن دیگری گفت:

 

و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است؟

 

و رفتند و بعدش...

 

دلم ماند بی مشتری!

 

ومن تازه آن وقت گفتم:

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟؟

 

و فردای آن روز

 

خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه...پشت خود بست!

 

و من روی آن در نوشتم:

 

ببخشید... دیگر،

 

برای شما جا نداریم!

 

از این پس به جز او

 

کسی را نداریم...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید